اشعاری برای سنگ قبر فرزند


جهت  طراحی و حکاکی تصاویر و  متون مورد نظر خود روی سنگ قبر های سفارشی خود با ما تماس بگرید. در زیر تعدادی از نمونه شعر ها برای سنگ قبر فرزند آمده است که خانواده های داغ دیده در صورت تمایل می‌توانند از میان آن‌ها یکی را به عنوان شعر سنگ قبر فرزند خود انتخاب کنند.

 

 

چه بی صدا شکسته شد ، آینۀ جوانیت
نخوانده پاره پاره شد کتاب زندگانیت

نوجوان بودم و ناکام برفتم زجهان
بر سر لوحه من آیه الحمد بخوان

رفتی و داغ نهادی به دل من ، پسرم
جای دارد که بمیرد ز غمت مادر تو

 

جوان رفتم زدنیا با هزاران آرزو بر دل
به زیر خاک کردم با دو صد اندوه غم منزل
گذر اید اگر برخاک من از زاه غم خواری
به الحمدی مرا یاد اورید ای محرمان دل

 

درختی کاشتم تا گل دهد بویم گل او را
درختم غنچه داد اما اجل پرپر نمود او را

 

در سوگ توام ناله ز عیوق گذر کرد
داغ تو، دل سوخته را سوخته تر کرد
آهی که به یادت ز دل زار بر آمد
از کوه گذر کرد و بر افلاک اثر کرد

 

 

تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم
اهسته ز دوری تو فریاد کنم
وقت است که دست از این دهان بردارم
از دست غمت هزار بیدادکنم

یا رب ان نوگل خندان که سپردی به منش

می‌سپارم به تو از دست حسود چمنش

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

فلک اخر ربودی سرور فرزانه ما را
به خاموشی سپردی محفل وکاشانه ما را
ندانم ازچه روکردی شعار خویش گل چیدن
گل ما چیدی وبرهم زدی گلخانه مارا

آتش هجران تو همچون سپندم می کند
پر ز ناله همچو نی بند بندم می کند
داغ سنگینی که بر دل دارم از هجران تو
تا قیامت بر غم تو پای بندم می کند

 

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم

 

افسوس که زیبا پسرم تاج سرم رفت

امیدوچراغ دل ونور بصرم رفت

زد اتش سوزان اجل بر گل عمرم

ناگاه از این باغ گل نوثمرم رفت

 

دارم من از فراقت در دیده صد علامت

 

آنقدر خوب وعزیزی که به هنگام وداع

دل نمی خواست تو را دست خدا بسپارد

 

شادی ما بود دیدار رخش

شادی ما یک نگاهی بود رفت

 

در دلم هستی و بین و من و توفاصله‌هاست

 

شعر سنگ قبر فرزند (شعر نو)

 

من از تمام او

دست كوچكش را به خاطر مي آورم

آن پرنده ي سفيد را

كه بي تاب رفتن بود

 

دلم

از همه جا رفتن میخواهد

و کنار تو ماندن را…

 

رفته ای

و جای تو پیداست

رفته ای

و جای تو، از خودت عظیمتر است

 

بعد رفتنت

نه آغوش پنجره

اشتیاقی به صبح دارد

نه خلوت شب

میلی به ماه و ستاره

 

وقتي كه رفتي پشت شعرم تا ابد خم شد

جاي خطوط رنج ، روي چهره محكم شد

 

یک لحظه زندگی تو

از دست می رود

وقتی کسی که هستی ِ تو هست

می رود

 

موسیقی عجیبی ست مرگ
بلند می‌شوی
و چنان آرام و نرم می‌رقصی
که دیگر هیچکس تو را نمی‌بیند

شعر و

بغض و

اشک

کفافِ رفتنت را نمی دهند

باید

سر فرصت

برایت

بمیـرم …

 

تو رفتی و من ماندم که باز

باقیمانده عمر، تو را آرزو کنم

چقدر با عجله می‌روی مسافر ِمن!
به این سفر که برای تو آخرین سفر است

شعر سنگ قبر فرزند

 

 

شعر سنگ قبر فرزند (بلند)

دور از تو، منِ سوخته در دامنِ شب ها

چون شمعِ سَحَر یک مژه خفتن نتوانم

خرم دلی که در حرم‌آباد امن و عیش

حق را به خوان لطف و کرم میهمان شود

کسی کو نکونام میرد همی

ز مرگش تاسف خورد عالمی

مادر منشین چشم به راه گذر امشب

آسوده بیارام مکن فکر مرا هیچ

 

عزیز خفته در خاکم ، گل باغ دلم بودی

کجا یابم دگر چون تو ، اگر گرد جهان گردم

درخشان گوهر پاکم ، چراغ محفلم بودی

تو را ای نازنین دختر ، که یار و همدمم بودی

 

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی

چون آرزوی تنگ دلان دیر رسیدی

آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

چون دوستی سنگ دلان زود برفتی

 

دلا دیدی که آن فرزانه فرزند

به جای لوح سیمین در کنارش

چه دید اندر خم این طاق رنگین

فلک بر سر نهادش لوح سنگین

 

 

 

افتابی در جهان تابید و رفت

هیچ کس از دست او رنجش نداشت

عمر کوتاهش جهان را دید و رفت

از چه رو از دست ما رنجید و رفت

 

ای اشک بریز به دامان نوگلی

آبی بزن بر آتش من کان فرشته خو

کز پاکدامنی ز نسیم سحر گذشت

تا ما خبر شدیم ز ما بی خبر گذشت

 

قصۀ مرگ تو را ناگه شنیدن زود بود

آخر ای یار همه ، ای مظهر مهر و وفا

در عزایت جامه را بر تن دریدن زود بود

در سرای جاودان منزل گزدیدن زود بود

 

دریغا حسرتا از کامرانی

همی پر حسرت و ناکام رفتم

نبردم بهره ای از زندگانی

به زیر خاک در عین جوانی

 

 

قصۀ دیدۀ تر را به که باید گفتن

این غم دیر گذر را به که باید گفتن

ناله شام و سحر را به که باید گفتن

غصۀ مرگ پسر را به که باید گفتن

 

چشمۀ پاک نهان در دل کوه

هیچ کس در پی احساس جوان تو نبود

غنچۀ سرخ نهان در دل کوه

نگران همه کس ، کس نگران تو نبود

شعر سنگ قبر فرزند (اشعار محلی لری)

 

چَش میارِم، چَش مورِم، هیچ نِی دِیارِت
غمِ دیریت  کُشتِمَه، می‌پرسِم احوالِت

 

نِمی‌ری  دِ خاطِرِم  نَه هَمَه وَختی
نیِای یَه سیکِ دِلِم  یِه داغِ سختی

 

اِمِشو دو هِراسِ تنگِم، کِردِم  وِت  هِنایِی
جوآوِمِ نَدِه یِی و  شو بِی وِم  وِ  قِهاری

***

عزیزم دخترم امید جانم

فدایت می کنم جان و دلم را

گل زیبای من روح و روانم

زتو روشن نمایم محفلم را

 

 

خفته در خاک جوانی که چو گل رعنابود

عاقبت باد خزان نو گلمان پرپر کرد

بر لبش خنده و اندوه دلش دریا بود

رسم دنیا همه گویند چرا یغما بود

 

 

ای جگر گوشه که پاک آمدی و پاک شدی

دامن افشاندی از این خاک غم آلودۀ دهر

چشم من بودی و از چشم بدان خاک شدی

آفرین باد تو را کز همه غم پاک شدی

در فراق تو از این سوخته تر باد پدرچشمۀ نور منا، نه ماوی گه توست

بی چراغ رخ تو تیره بصر باد پدرکه فدای سر خاک تو پدر باد ، پدر

 

تا زپیش پدر روان کردی

بر رخان پدر زخون دو چشم

خون دل بر رخم روان کردی

زعفران زیر ارغوان کردی

 

ازغم مرگ توای سروخرامان چکنم
بهرپژمردنت ای نوگل خندان چکنم
داغ جانسوزتوافکنده شرربرجگرم
بادل سوخته وآتش هجران چکنم

 

دوستان بهرتو آورده گل ای نوردوعین
گرمزارت نکنم همچوگلستان چه کنم
شمع سان سوخته ازداغ تو و آب شدم
ای امیددل غمدیده ی نالان چه کنم

 

رفتی ز رفتن تو آتش به خانه افتاد

دردا دریغ و افسوس ازلب ترانه افتاد

 

از سوزدل چگویم چون سازدل شکستی

کز آتش فراقت در دل زبانه افتاد

در پرتو حضورت دنیابه کام مابود

خاموشی ات چو آمد غم درمیانه افتاد

شعر سنگ قبر فرزند (کوتاه)

خواهر دودیده پرخون مادر نشسته محزون

از درد این عزیزان دل را بهانه افتاد

 

دانی كه نو بهار جوانی چسان گذشت؟
زود آنچنان گذشت، كه تیر از كمان گذشت

 

بنگر به شمع عشق، كه در اشك و آه او
پروانه بال و پر زد و، آتش به جان گذشت

 

گفتم که فراق تو نبینم دیدم

آمد به سرم هر آنچه میترسیدم

حجاب چهره جان میشود غبار تنم

خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزایچو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ ان چمنم

ای چرخ وفلک خرابی از  کینه توست

بیدادگری شیوه دیرینه توست

ای خاکاگر سینه تورا بشکافند

بس گوهر قیمتی که درسینه توست

در ان نفس که بمیرم در ارزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به صبح روز قیامت که سرزخاک برارم

در ارزوی تو خیزم به جست جوی تو باشم

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

روزی سراغ وقت من ایی که نیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل

یک روز خنده کردم وعمری گریستم

ای رهگذرکه میگذری برمزار من
زنهاریاد کنی زمن وروزگارمن
شکفته بودیک گلم از صدهزار گل
نا گه بریخت باد اجل نوبهار من

 

گل به گل چینم و تعریف کنم روی تورا
از کدام غنچه بچینم که دهد بوی تورا

 

بعد پر پر شدنت ای گل زیبا چه کنم
من به داغ تو جوان رفته ز دنیا چه کنم
بهر هر درد و دوائیست مگر داغ جوان
من به دردی که بر او نیست مداوا چه کنم

 

ای که اندر جمع ما چون ماه تابان رفته ای
گوهر ارزنده بودی و چه ارزان رفته ای
دیگر اندر جمع ما شادی نمی گنجد دریغ
از میان دوستدارانت شتابان رفته ای

 

 

بی تو باید زندگی را چید و برد
بی تو باید عشق را نوشید و مرد

 

دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای عجل که به یاران رسانیم

 

خوشا آنانکه با عزت زگیتی
بساط خویش برچیدند و رفتند
نگردیدند هرگز گرد باطل
حقیقت را پسندیدند و رفتند

 

(پسرم – دخترم …) ما که باغ بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود

 

نازنینی که به پاکی نه کم از شبنم بود
عمر او نیز دریغا که چوشبنم کم بود

 

ای بی خبر از محنت روز افزونم

دانم که ندانی از جدایی چونم

 

صفحات پیشنهادی برای شما: شعر سنگ قبر مادر، سنگ قبر خاص

 

 

 

 

 

 

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *